تروما، پارهای از زمان که جا میماند
در روایت کلاسیک، حادثه آغاز و پایانی دارد. اما در سینمای تروما، زمان دیگر خطی نیست. یک لحظه از گذشته در بدن و ذهن شخصیت ادامه پیدا میکند و او را در فضایی میان «دیگر تمام شده» و «هنوز در حال رخ دادن» نگه میدارد. به همین دلیل بازگشتهای ناگهانی خاطره، کابوس و واکنشهای افراطی به محرکهای ساده، نشانه ضعف شخصیت نیستند؛ نشانه آناند که بخشی از تجربه هرگز رمزگذاری و بایگانی نشده است. سینما این جاماندگی را با شکستن خط زمانی، تکرار صحنهها و سکوتهای طولانی نشان میدهد. فرم روایت خود به شکل زخم درمیآید.
بدن، حافظه دوم شخصیت
در بسیاری از این آثار، پیش از آنکه شخصیت چیزی بگوید، بدن او سخن گفته است. لرزش دست، بیخوابی، اجتناب از موقعیتهای ساده، انفجار خشم بیمقدمه یا بیحسی عاطفی، همگی نشانههاییاند که تجربه آسیبزا فقط در ذهن باقی نمانده است. کارگردان وقتی نگاهش روی دستهای شخصیت میماند یا تنفس را در سکوت پررنگ میکند، در واقع میگوید که حقیقت در این بدن نوشته شده، نه در گفتوگوها. به این معنا، تروما در سینما نه یک موضوع، بلکه یک سبک نگاه است؛ نگاهی که بدن را بهعنوان حافظه دوم شخصیت جدی میگیرد و از تماشاگر میخواهد به جای گوش دادن به کلمات، به علائم بدنی توجه کند.
از زخم فردی تا فروپاشی رابطه
تروما بهندرت در فرد باقی میماند. زخم به همسر منتقل میشود، فرزند را تغییر میدهد، خانواده را بیاعتماد میکند و گاهی کل یک جامعه را در سکوت فرومیبرد. در این نقطه، آسیب اولیه به آسیب رابطهای تبدیل میشود؛ نه تنها چون قربانی نمیتواند بازگردد، بلکه چون اطرافیان نیز نمیدانند چگونه با او روبهرو شوند. اثر نمایشی در بهترین حالت خود، این انتقال نادیده را قابل دیدن میکند و نشان میدهد که شرم، احساس گناه و آسیب اخلاقی از مرز پوست عبور میکنند و در فاصله میان آدمها لانه میکنند. تروما در این لحظه از یک تجربه فردی به یک ساختار اجتماعی بدل میشود.